مکتب اندیشه
ماهنامهء آرمان
سایت جدید کانون فرهنگی
Arts Group
Afghan Driving Programm
Your ADS
your ADS
Choose Your Language
Advertisement

img-170609084237-0001
در این شماره میخوانید:
هفت نکتهء مهم برای زندگی بهتر
هزاره ها، قربانی خصومت ها و رقابت های ایران و غرب – مسیح ارزگانی
افغانستان شکست ناپذیر – محمد عثمان صدیقی
اعتیاد به ادویهء مخدر – شعیب اکبری
پیشرفت و ترقی افغانستان وابسته به اتحاد تمامی اقوام و مذاهب …. – رحیم مومندوال
روایت نابسامانی ها
کسی که قدرت بر آفرینش آسمان ها و زمین دارد … – غیور غفوری
کاروان ابریشم – با یاد و خاطرات زنده یاد رؤوف راصع
صوفی عشقری – ارسالی غلام محی الدین وهاب
حریر خیال – ویژه شعر زنان شاعر افغانستان
از هر گوشه و کنار جهان
مصاحبه با زاهد نشیط
معلومات دربارهء خطرات حریق در خانه
با فیسبوکی ها
معمای جدولی
واقعات بی سابقه – حنیف رهیاب رحیمی
مطالب انگلیسی – تمیم مصلح

report rally 3 rally 2 rally 1

 

حامد صابری

 

تظاهرات اعتراضی روز دوشنبه سوم اپریل در کنبرا به ارتباط سفر چهارروزهء محمد اشرف غنی، رییس جمهور افغانستان به استرالیا مهمترین رویداد هفتهء گذشته در جامعهء افغانستانی های استرالیا بود. امروزه سفرهای دیپلماتیک رهبران کشورها و بازید از ممالک دیگر یک امر عادی  در دنیای سیاست است و این گونه رویدادها در غالب موارد، توجه عامهء مردم و یا رسانه های ارتباط جمعی را به خود جلب نمی کند.  به طور اخص در استرالیا به لحاظ انزوای جغرافیایی و فکتورهای اجتماعی و فرهنگی، این گونه اخبار و وقایع در مقایسه با اخبار محلی و کشوری کمتر مورد استقبال مردم و رسانه ها قرار میگیرند. فلذا خبر سفر رییس جمهور یک کشور جهان سوم به کنبرا میتوانست یک خبر کم اهمیت باشد و با بی اعتنایی رسانه های ارتباط جمعی استرالیا همراه باشد. فی الواقع اگر تحولات دو سال اخیر افغانستان را از معادله حذف کنیم، چنین انتظار میرفت که عکس العمل هموطنان ما در استرالیا به سفر اشرف غنی به این کشور به چند مطلب فیس بوکی خلاصه میشد. اما تظاهرات اعتراضی چندین هزار نفری روز دوشنبه سوم اپریل حکایت از آن دارد که رویکرد فعلی جامعهء ما به تحولات افغانستان با آنچه در دو دههء اخیر در استرالیا شاهد آن بوده ایم بسیار متفاوت است. به عبارت دیگر اکنون حداقل بخشی از جامعهء افغانستانی های مقیم استرالیا در پاسخ به آنچه در افغانستان می گذرد عکس العمل های اعتراضی را به عنوان یک گزینهء قوی مدنظر میگیرد. این نوشته نگاه اجمالی به پدیدهء “اعتراض” در اجتماع هزاره های استرالیاست که رفته رفته به رویکرد غالب آنها در مواجهه با تحولات سیاسی افغانستان بدل میشود.
اعتراضات مدنی گروهی و سازمان یافته در افغانستان یک پدیدهء کاملاً جدید است که بیش از هرچیز دیگر مرهون فضای نیمه دموکراتیک و آزادیهای مدنی در افغانستان بعد از طالبان است. با وصف آنکه  افغانستان، حتی بعد از سقوط رژیم طالبان، کشوری است که تقریباً هر روز شاهد وقایعی است که به صورت بالقوه میتواند اعتراضات عمومی را برانگیزد، اعتراضات مدنی گسترده و سازمان یافته در دههء اول بعد از سقوط طالبان چشمگیر نبود. به عبارت دیگر بعد از گذشت بیش از یک دهه از برقراری دموکراسی و آزادیهای مدنی است که امروزه شاهد آن هستم که بخشی از جامعهء افغانستان که عموماً هموطنان هزاره تبار هستند در عکس العمل به وضع موجود به اعتراضات مدنی دست می زنند. این اعتراضات، اما متأثر از مؤلفه های قومی بوده و بیش از آنکه معطوف به وضعیت کلی کشور باشد در پاسخ به حوادث و رویدادهایی است که یک قوم خاص را هدف قرار داده است. تظاهرات گسترده در کابل در اعتراض به قتل مسافران اسیر هزاره و متعاقب آن اعتراضات موسوم به جنبش روشنایی نمونه های بارز این مدعا هستند.
در استرالیا نیز اگرچه از مهاجرت هموطنان هزاره به استرالیا نزدیک به دو دهه می گذرد، فقط در دو سال اخیر شاهد اعتراضات مدنی گسترده  توسط آنها هستیم. بدیهی است که در طول این دو دهه که از آغاز توطن هزاره ها در استرالیا سپری میشود تحولات بسیار چه در افغانستان و ممالک همسایه و چه در استرالیا حادث شده که میتوانست انگیزهء خوبی برای اعتراضات مدنی باشد اما با وصف اینکه جامعهء قانونمند استرالیا بستر کاملاً مناسب برای تجمعات اعتراضی هموطنان ماست تا چند سال قبل، ما شاهد این گونه اعتراضات در استرالیا نبودیم. فلذا سوالی که به صورت جدی مطرح میشود آنست که چه عامل یا عواملی سبب شده که اکنون جامعهء هزاره مقیم استرالیا به تجمعات اعتراضی روی آورد. سوال دوم که مهمتر به نظر میرسد آنست که دستاورد این تجمعات اعتراضی تاکنون چه بوده است.

به صورت عموم، جامعهء هزاره یک جامعهء “معترض” نیست. نگاهی به تاریخ معاصر افغانستان نشان میدهد حتی اگر اعتراضات غیرمدنی که  اغلب “قیام” یا “مقاومت” خوانده میشوند مدنظر باشد اعتراض یا طغیان هزاره ها به دلیل خواست جمعی انها برای اعتراض نبوده است. به عنوان مثال جنگهای غرب کابل که به شکست کامل حزب وحدت در پایتخت انجامید بیش از آنکه از ارادهء عمومی خلق هزاره برای اعتراض در برابر حکومت مجددی/ربانی تأثیر پذیر باشد ناشی از رویکرد نظامی رهبری حزب وحدت و شخص عبدالعلی مزاری بود. در افغانستان پسا طالبان نیز قسمی که پیشتر اشاره رفت باوصف ظلم و تبعیض فراگیر علیه مردم هزاره که توسط دولت مرکزی کابل و رهبران هزاره بر آنها اعمال میشد تا بیش از یک دهه، نشانه ای از اعتراضات مدنی سازمان یافته در مردم هزارهء افغانستان دیده نشد. در ایران که نزدیک به چهار دهه میزبان بیش از یک ملیون مهاجر هزاره است به رغم آنکه تبعیض و بی عدالتی به صورت روزمره دامنگیر این مهاجرین است نشانه ای از اعتراضات مدنی توسط آنها ثبت نشده است. در پاکستان که هزاره ها به تناسب هم تباران شان در ایران، در وضعیت و موقف بسیار برتر قرار دارند به رغم کشتارهای هدفمند و سلسله وار، اعتراضات مدنی گسترده به آن پیمانه که انتظار میرفت دیده نشده است. در استرالیا که میزبان چهارمین جمعیت کلان هزاره های دنیاست باوجود اینکه اعتراضات مدنی حق قانونی شهروندان این کشور دانسته میشود فقط در دو یا سه سال اخیر است که شاهد این گونه اعتراضات در اجتماع هزاره های استرالیا هستیم.

بنابراین اگر این ادعا را بپذیریم که جامعهء هزاره یک جامعهء “معترض” نیست لاجرم باید پذیرفت که دامنهء تأثیر عامل یا عواملی که اعتراضات مدنی اخیر در جامعهء هزارهء استرالیا را سبب شده اند فراتر از مؤلفه های رایج و معمول بوده است. مهمترین این عوامل، حرکت های اعتراضی است که امروزه به جنبش روشنایی موسوم شده است. بسیاری از هزاره های داخل و خارج افغانستان، تغییر مسیر لین برق وارداتی از ترکمنستان را مصداق آشکار تبعیض سیستماتیک علیه قوم خود تلقی نموده و با حمایت گسترده از جنبش روشنایی، فصل جدیدی در داعیهء حق خواهی و عدالت طلبی را آغاز نمودند. اما بی اعتنایی دولت کابل به خواسته های معترضین و خاصتاً فاجعهء دوم اسد که راهکار اصلی جنبش را که همانا مظاهرهء خیابانی نامحدود بود به بن بست کشاند رهبران و حامیان جنبش روشنایی را در یک حالت کاملاً منفعل و سردرگم قرار داد. این سردرگمی و انفعال زمینه را برای تهییج مردم به صورت بی سابقه فراهم نمود تا بدانجا که در چند روز بعد از فاجعهء دوم اسد، هزاره های استرالیا سیل کمکهای مالی خود را به کابل سرازیر نمودند و در تظاهرات اعتراض آمیز در مقابل سفارت افغانستان در کنبرا سهم گرفتند.
در اجتماع افغانستانی ها به صورت عموم و هزاره ها به صورت خاص، خِرَد جمعی همواره تحت الشعاع احساسات و هیجاناتی است که متأثر از فکتورهای قومی، مذهبی، منطقوی، حزبی و …  است. دور از واقعیت نخواهد بود اگر ادعا شود که سردرگمی و انفعال ناشی از ناکامی جنبش روشنایی بعد از فاجعهء دوم اسد، توان اندیشیدن را در حامیان جنبش روشنایی در استرالیا بیش از پیش تقلیل داده و احساسات و هیجانات شان را به قلیان رسانده است. در این شرایط، سوار شدن بر موج احساسات عوام برای رهبران جنبش روشنایی و جوانان پرشوری که بیرق رهبری جنبش در استرالیا را بلند کرده اند کار دشواری نخواهد بود خاصتاً اگر فضای نقد و دیالوگ، محدود شود و منتقدان و دگر اندیشان، عامدانه نادیده گرفته شوند. این چنین است که شعارهای رادیکال و پر طمطراق بر گفتمان و دیالوگ خِرد محور تفوق یافته و راهکارهای مقطعی و پوپولیستی به گزینهء غالب تبدیل میشود و زمینه برای تظاهرات اعتراضی روز سوم اپریل مساعد میشود. 

اگرچه سازمان دهندگان این تظاهرات، با استناد به فزونی تعداد اشتراک کنندگان و پوشش خبری تظاهرات توسط رسانه های ارتباط جمعی، آنرا یک موفقیت بزرگ می خوانند اما به نظر میرسد دستاورد این تظاهرات خاصتاً در طولانی مدت، بسیار کمتر از آنست که ادعا شده است. آنچه بدیهی به نظر میرسد آنست که رییس جمهور افغانستان  در این سفر تاریخی به استرالیا به اهداف از پیش تعیین شده دست یافت و با دست پر استرالیا را به مقصد اندونیزیا ترک کرد. از این منظر، میتوان ادعا نمود که این شعار حماسی اما غیرواقع بینانهء سران جنبش روشنایی که دنیا را بر سران ارگ تنگ خواهند نمود در استرالیا که میزبان چهارمین نفوس کلان هزاره ها در دنیاست جامهء عمل نپوشید و دولت استرالیا مطابق به عرف دیپلماتیک، با تظاهرات اعتراضی چندین هزار نفری در کنبرا با بی اعتنایی برخورد کرد.
اکنون که رییس جمهوری افغانستان استرالیا را ترک نموده و غوغای تظاهرات به خاموش گراییده به نظر میرسد که جامعهء هزاره در استرالیا  و خاصتاً حامیان پرشور جنبش روشنایی در این کشور دو گزینهء مشخص پیش رو دارند:
گزینهء اول  تداوم شعارهای رادیکال، رویکرد پوپولیستی و راهکارهای مقطعی مانند تظاهرات اعتراضی سوم اپریل است که بسترساز آن، احساسات بی حد و حصر مردمی است که بعد از سالها تبعیض و محرومیت، اکنون در جامعهء دموکراتیک و آزاد استرالیا آرمانها و آروزهای خود را می جویند اما تلاش و تقلای شان بیش از آنکه به منظور رسیدن به یک هدف مشخص باشد برای فرونشاندن احساسات و عقده های شان است. نتیجهء ملموس این امر، اعتراض است و دیگر هیچ.
گزینهء دوم، رویکرد واقع بینانه به یک پدیدهء پیچیده است که مستلزم نادیده گرفتن ایده آل ها و بیرون شدن از دنیای خیالی و فانتزی است که در آن ابر و باد و مه و خورشید فلک در کار اند تا همه چیز بر وفق مراد ما به پیش رود. به بن بست رسیدن برنامه های جنبش روشنایی در افغانستان و ناکامی آن در کشورهای اروپایی میتواند بیانگر این واقعیت باشد که هرگاه ارزیابی و برنامه ریزی ما بر واقعیت های روز جامعه و کشوری که در آن زندگی میکنیم منطبق نباشد کامیابی دور از انتظار خواهد بود. نگارنده بر این باور است که اگر سازمان دهندگان تظاهرات اعتراضی سوم اپریل در کنبرا، واقعیت های جامعهء استرالیا و خاصتاً فیصدی مؤثریت مکانیزم تجمعات اعتراضی در استرالیای امروز و عوامل مؤثر بر تعامل بین دولت و پارلمان و فکتورهای مؤثر بر روابط بین الدولی را به درستی مدنظر میگرفتند چه بسا در شتافتن به سوی اقامت گاه فرماندار کل استرالیا تجدید نظر میکردند. 

hamedsaberiau@hotmail.com

 

 

64 58 36 35 19 27 29 33 10بصیر قدیری
عکس: حمید مهمند، حسین ویرا، رضا سرامد

بارِ دیگر افغانهای شهر ملبورن نشان دادند که جشن بزرگ، کهن و باستانی نوروز چقدر به ایشان ارزش دارد. امسال جشن نوروز نسبت به سالهای گذشته از رونق، شکوه و جمع و جوش خاصی برخوردار بود. اگر چه در گـذر پر فـراز و نشيب تـاريـخ، چندين بـار این جشن کهن مـورد تاراج و هجـوم فرهنگ ستیزان قرار گرفته و حرام خوانده شده است بلکه بـه همت فرهنگ دوستان این جشن بزرگ فرهنگی جايگاهی بلند و استواری در راه شگوفایی فرهنگ و گسترش فرهنگ صلح و همدیگر شناسی پیدا کرده و هر سال نسبت به سالهای گذشته جمع و جوشی بیشتری می داشته باشد.

این جشن کهن در ولایت بلخ افغانستان که امروز بحیث پایتخت نوروز شناخته شده تولد شده است و نامیدن بلخ به عنوان پایتخت نوروز به دو دلیل است: یکی اینکه در ولایت بلخ جشن نوروز با مراسم ویژه با برافراشتن علم مبارک حضرت علی برگزار می‌گردد. دیگر اینکه براساس شواهدی که در برخی از آثارِ پیشینیان، از جمله شاهنامه فردوسی؛ تاج‌ پوشی جمشید شاه، در همین روز و در همین بلخ باستانی صورت گرفته است. چنانچه فردوسی بزرگ اندرین باب چه خوش گفته است:

به جمشید بر گوهر افشاندند ——– مران روز را روز نو خواندند
سر سال نو هرمز فرودین ——– برآسوده از رنج روی زمین
بزرگان به شادی بیاراستند ——– می و جام و رامشگران خواستند
چنین جشن فرخ ازان روزگار ——– به ما ماند ازان خسروان یادگار

هزاران سال است که افغانها و همسایه های هم فرهنگ افغانستان مانند ایران و تاجکستان نوروز را گرامی می دارند. و بتازگی سازمان ملل متحد نیز این روز را به عنوان یک روز مهم فرهنگی و میراث فرهنگ تمدن انسانی به رسمیت شمرده و آنرا به ثبت رسانده است. نخستین مراسم مشترک بین المللی جشن باستاني نوروز در سال 1388 هجری خورشيدي به اشتراک بسیاری از کشورهای جهان درولايت باستاني بلخ برگزار گردید.

جشن امسال به روز یکشنبه بیست و ششم مارچ در محوطه بزرگ دندینانگ شو گروند توسط نهاد هماهنگی انجمن های افغانستانی ویکتوری برگزار گردید. بیش از چهار هزار افغان از سراسر ایالت ویکتوریا برای تجلیل از سال نو در یک فضای مملو از شادی و سرور اشتراک نموده بودند. برنامه ساعت 4:00 بعد از ظهر با سرود ملی آسترلیا و افغانستان رسماٌ اغاز گردید. در شروع برنامه معلومات مختصر در مورد نوروز ارایه گردید و به تعقیب بانو مهدیه مونس رییس نهاد هماهنگی سخن چند نثار حاضرین نمودند. بعداٌ نمایش زیبای ورزشی توسط آقای نجفی و شاگردان کلپ ورزشی ایشان خدمت همه پیشکش گردید.

دقایق بعد گروپ دانش آموزان مکتب پیام با لباس های رنگین هزارگی و سرایش ترانه ی زیبای نوروزی در مسند اجرا قرار گرفتند. به تعقیب گروپ دمبوره نوازان که توسط آقای شکور فرهمند تنظیم و برنامه ریزی شده بود با پیشکش نمودن ترانه محلی هزارگی گوش ها را نوازش داده و مورد استقبال گرم همه قرار گرفتند.

در دیار غربت در چنین جشنی که همه به یاد کوچه و پس کوچه های کابل به خصوص سرک جمال مینه تا کارته سخی می افتند فرصتی خوبی بود تا چند اهنگ وطنی و نوروزی خدمت همه پیشکش گردد. گروپ موسیقی نصیر (میرویس نصیر، بارق نصیر و تمیم نصیر) که همه به نام و هنر ایشان در شهر ملبورن آشنایی کامل دارند با آهنگ جدید ایشان به عنوان تحفه ی نوروزی (میرم کابل جان ده خارج دلِ ما تنگ شده) زیب و فری بیشتری به برنامه بخشیدند.

در مجموع برنامه بگونه ای هیجان و انرژی مثبت احساس می شد که نمایش لباسهای محلی، ترانه هزارگی توسط اقای سالار و به تعقیب رباب نواز حرفه ای ما ندیم فروتن با نواختن آهنگ “بیا که بریم به مزار” گوش ها را نوازش داد.

فضای مجلس آنقدر زیبا شده بود که همه به پا ایستاده بودند و انتظار آهنگهای شاد را داشتند و این بود که نوید جان فروغ جوان با استعداد و خوش صدای اجتماع ما با گروپ موسیقی ایشان روی استیژ قرار گرفته و با آهنگهای زیبای شان همه را به جوش آوردند.

بعداٌ گروپ رقص آسترالیایی با آهنگ شاد افغانی روی صحنه قرار گرفت، باید یاد آور شد که این رقص با حرکات ورزشی توجه همه را به خود جلب نموده بود.

حدود ساعت 7:00 شام بود که گروپ موسیقی برادران نشیط (قیس نشیط، تواب نشیط و زاهد نشیط) با آهنگهای شاد و نوروزی ایشان روی استیژ قرار گرفتند. این بود که تعداد زیادی جوانان باز به رقص و پای کوبی پرداختند. برنامه قرار بود ساعت 7:30 شام تمام شود ولی گروپ رقص آسترلیایی ها دوباره روی صحنه آمدند و رقصی با آتش اجرا کردند که توجه همه را به خود جلب کرده بود. برنامه آنقدر دلچسپ شده بود که اگر تا صبح هم دوام می کرد کسی احساس خستگی نمیکرد.

جشن نوروز ساعت 8:00 شب به پایان رسید و در اخیر برنامه از مسؤول هماهنگی برگزاری جشن نوروز محترم آصف ملت یار و تیم همکارش هریک محترم حامد صابری، محترم انجینیر صاحب بهسودی، محترم هادی کریمی، محترم شکور فرهمند، محترم ناظر یوسفی و همچنان در بخش کمره محترم شیرزاد و همکارانش، در بخش تصویر برداری محترم حامد مهمند و همکارانش و در مجموع از دست اندرکارانی که سهم خود را در راه اندازی این جشن بزرگ صادقانه ادا کرده بودند سپاسگزاری و قدردانی صورت گرفت.

Poster1

1113 1112 1111

گزارش محفل جایزهء آرمان

عکاس: رومل صالح زاده

محفل پنجمین جایزهء آرمان روز شنبه 17 دسمبر 2016 در سالن لینبروک شهر ملبورن برگزار شد. در این محفل شبنم صفا مجری برنامه به مهمانان خوش امدید گفت و در شروع برنامه از محترم گل احمد یعقوبی، رییس “جامعهء هزارهء ویکتوریا” دعوت کرد تا راجع به فعالیت های انجمن به حاضرین در محفل معلومات بدهد. سخنران دوم محفل، خانم مهدیه مونس رییس “نهاد هماهنگی انجمن های افغانستانی ویکتوریا” بود که راجع به نهاد هماهنگی و فعالیت های نهاد در یک سال گذشته به مهمانان حاضر در محفل معلومات داد. سپس حامد صابری، سکرتر جامعهء هزاره ویکتوریا راجع به تاریخچهء جایزهء آرمان، اهداف آن و پروسهء بررسی کاندیداها و انتخاب برندهء جایزه معلومات جامع ارائه نمود.  

بعد از صحبت های حامد صابری، محترم رحیم الله مومندوال عضو شورای مشورتی ماهنامهء آرمان به ستیج دعوت شد تا برندهء جایزهء آرمان را اعلان نماید. ایشان محترم عمر صبور عضو انجمن ادبی، فرهنگی و هنری افغان های ویکتوریا را به عنوان برندهء جایزهء آرمان در سال 2016 اعلان نمود و نشان سمبولیک جایزهء آرمان را به ایشان تقدیم کرد.

آقای عمر صبور بعد از دریافت جایزهء آرمان راجع به کارکردهای فرهنگی  خود معلومات مختصر ارائه نمود و از مسؤولین انجمن و ماهنامهء آرمان سپاسگزاری نمود. بعد از سخنان محترم عمر صبور، عارف همدم معاون رییس انجمن یک چک به مبلغ دو هزار دالر را به ایشان تقدیم کرد.

بعد از اهدای جایزهء آرمان، داکتر اسماعیل عباسی به ستیج دعوت شد و راجع به دستاوردهای مکتب اندیشه در یک سال گذشته صحبت کرد و لوح تقدیر شاگردان ممتاز مکتب اندیشه را به آنان تقدیم نماید.  در ختم محفل، امان جان شفا با اجرای چند آهنگ زیبای افغانی به شور و گرمی محفل افزود.

محفل جایزهء آرمان با اهدای دسته های گل به شبنم صفا، امان الله شفا و رومل صالح زاده خاتمه یافت.

 

خلص سوانح عمر صبور:
عمر صبور در سال 1344 هجری شمسی در ده بوری شهر کابل متولد شد. تعلیمات ابتدائیه را در مکتب ابتدائیهء ده نو شهر کابل و تعلمیمات ثانوی را در لیسهء عالی شیر شاه سوری (لیسهء غازی) اختتام بخشید و برای اخذ تعلیمات بیشتر شامل انستیتوت پداگوژی کابل شد و در سال 1364 به درجهء لیسانس از شعبهء کیمیا و بیالوجی فارغ گردید. در سال 1988 عیسوی بنابر وخامت اوضاع امنیتی، کابل را ترک نمود و روانهء شهر پشاور در پاکستان گردید و از جولای 1988 الی جون 1990 منحیث کارمند اجتماعی ملل متحد در دفتر مرکزی کمک به مهاجرین افغان تحت برنامه های ملل متحد ایفای وظیفه نمود.
عمر صبور از سال 1990 الی امروز در کشور استرالیا مسکن گزین گردیده که حدود ده سال بحیث مامور مسلکی وزارت مخابرات استرالیا مشغول اجرای وظیفه بود و بعداً با داشتن مشغولیت کار و تجارت آزاد روزگار بسر میبرد.

عمر صبور با داشتن ذوق در رشتهء ادبیات و عرفان از سال دو هزار به این طرف تحقیقات خاص در این رابطه داشته و آثار متعدد در این راستا اهم از شعر، رسالات و مقالات نوشته است. همچنین داستانهای نوشته شدهء آقای صبور بالغ بر شصت داستان است که در سه جلد نوشته شده. مجموعهء اشعار او هنوز تمام نشده و شامل غزلیات، مثنویات، قطعات، رباعیات و پارچه های شعر آزاد می باشد. کتاب عشق و احساس از جمله تألیفات عمر صبور است که در سال ده هزار و سیزده به چاپ رسید. عمر صبور از اعضای ارشد انجمن هنری، فرهنگی و ادبی افغان های ویکتوریا می باشد که در برگزاری جلسات ادبی و شب شعر نقش برجسته داشته و به مدت دو سال سردبیر ماهنامهء نوای فرهنگ بود.

Leader

Association of Hazaras to translate fire safety information into Dari for Home Fire Awareness Project

Geordie Cowan, Greater Dandenong Leader

A SPRINGVALE-based organisation is breaking down language barriers to spread the word about fire safety.

The Association of Hazaras in Victoria aims to educate the Afghan community in Casey and Greater Dandenong about how to reduce the risk of fires in the home by translating useful information into Dari as part of the Home Fire Awareness Project.

Association grants officer Lisa Mohammadi said the Hazara community needed educating because most were newly-arrived refugees or migrants.

“Even though a lot of information is available, it’s all in English,” she said. “Our people have language barriers and they are also not as technologically savvy, so it is difficult to access and understand information.”

The association will create brochures and also hold information sessions.

The program is expected to start running in February.

OLYMPUS DIGITAL CAMERA OLYMPUS DIGITAL CAMERA OLYMPUS DIGITAL CAMERA

حامد صابری

 

پیش زمینه:

جای تردید نیست که حفظ زبان و فرهنگ یکی از چالش های اساسی هر جامعهء مهاجر است و به فراموشی سپردن زبان مادری خاصتاً در بین کودکان و نوجوانان ما که از هر سو زیر نفوذ مستقیم و غیرمستقیم زبان و فرهنگ کشور میزبان هستند یکی از نگرانی های عمدهء خانواده های افغانستانی در استرالیا می باشد. مفکورهء تأسیس مکتب اندیشه  در جنوب شرق ملبورن که میزبان جمعیت بزرگی از هموطنان ماست اولین بار هفت سال قبل در یکی از جلسات کمیتهء اداری “جامعهء هزارهء ویکتوریا” مطرح شد. هدف اولیه از تأسیس مکتب، آموزش زبان دری و پشتو به کودکان و نوجوانان هموطن بود تا آنها  علاوه بر زبان انگلیسی، به زبان مادری شان نیز تسلط داشته باشند تا از یکسو رشتهء تعلق نسل جوان ما با فرهنگ غنی و تاریخ کهن شان حفظ شود و از جانب دیگر با پدیدهء شکاف نسل ها که متأسفانه امروزه در بسیاری از جوامع مهاجر در استرالیا به شمول هموطنان ما دیده میشود به صورت مؤثر مقابله شود.

مکتب اندیشه در مدت هفت سال گذشته راه طولانی را پیموده  اما به رغم موفقیت های چشمگیر که ذیلاً به آن اشاره میشود، برای رسیدن به اهداف یاد شده و تبدیل شدن به یک مکتب پیشگام در امر آموزش زبان مادری در ایالت ویکتوریا هنوز راه طولانی تر در پیش دارد. این نوشته مرور جامع مکتب اندیشه و برنامه های تعلیمی و آموزش آن نه، بلکه بیان اجمالی تجربیات نگارنده به عنوان یکی از مسؤولین مکتب اندیشه در مدت هفت سال  گذشته است.

 

اهداف مکتب و نصاب درسی:

نصاب درسی مکتب اندیشه بر اساس اهداف مکتب که همانا فراگیری زبان مادری، آموزش قرآن شریف و تأکید بر اصول و ارزشهای انسانی است توسط شورای مکتب تعیین شده است. یکی از مزایای مکتب اندیشه بر مکاتب دیگر آموزش زبان فارسی دری در ملبورن و شهرهای دیگر استرالیا آنست که کتب درسی مکتب اندیشه توسط شورای مکتب و با درنظرداشت نقاط قوت کتب درسی موجود در افغانستان و ایران تدوین شده است. از این منظر مکتب اندیشه شاید یگانه مکتب آموزش زبان فارسی دری در ملبورن باشد که بجای تدریس کتب مکاتب دیگر، کتب درسی آن توسط مسؤولین مکتب تألیف شده است.
اما با وجود آنکه در تدوین کتب درسی، شورای مکتب اندیشه تلاش نموده محتوای کتب درسی مکتب متناسب با نیازهای شاگردان باشد هنوز هم یکی از اساسی ترین چالش های مکتب اندیشه و احتمالاً سایر مکاتب زبان مادری، تشویق شاگردان به حاضر شدن به مکتب و ایجاد شور و شوق یادگیری زبان مادری در آنهاست.  به عبارت دیگر بسیاری از کودکان و نوجوانان ما با وصف انکه بسیار علاقمند به فراگرفتن علم و دانش هستند و چه بسا هر روز با شور و اشتیاق وافر به مکاتب اصلی خود حاضر میشوند و برای یادگیری دروس خود، تلاش مضاعف میکنند اما نسبت به یادگیری زبان مادری بی علاقه و یا کم علاقه هستند. در واقع اگر اصرار والدین در کار نباشد بسیاری از شاگردان مکاتب زبان فارسی حتی به خود زحمت نخواهند داد یک روز در هفته به مکتب زبان مادری حاضر شوند.

دلایل کم علاقه بودن شاگردان به یادگیری زبان مادری متعدد است اما شاید یکی از مهمترین این دلایل آنست که روش های تدریس زبان مادری در مقایسه با آنچه شاگردان در مکاتب اصلی تجربه میکنند برای شان بسیار خسته کننده و کسل آور است. به تعبیر معلمین مکاتب استرالیایی خاصتاً در مکاتب ابتدائیه با روشهای مختلف و برنامه های متنوع و دلچسپ؛ شاگردان را به موضوعات درسی علاقمند می سازند و آنها را تشویق به فراگیری درس میکنند اما روش سنتی تدریس در مکاتب زبان فارسی، استفاده از کتاب و کتابچه و قلم است. تجربهء نگارنده در مدت هفت سال گذشته نشان میدهد که خاصتاً شاگردان صنوف پایین تر، در هر موضوع درسی، در جستجوی قسمی ساعت تیری (fun) هستند و هرگاه موضوع یا برنامهء درسی مطابق ذوق و علاقهء شاگرد نباشد بعد از مدت کوتاه، درس و کتاب را رها کرده و خود را در یک زندان تصور میکند که برای فرارسیدن ساعت تفریح مکتب و فرار از محبس، دقیقه شماری میکند. طبعاً در چنین شرایط، یادگیری درس برای شاگردان بیحد دشوار خواهد بود. از همین رو به معلمین مکتب اندیشه خاصتاً معلمین صنوف آمادگی و اول همواره تأکید شده است که از مواد کمک درسی که به شکل داستان، معما، فلم و عکس و فعالیت های جالب دیگر می باشد استفاده کنند تا درس و مکتب برای این شاگردان دلچسپی خود را از دست ندهد. علاوتاً برای شاگردان صنوف بالاتر نیز استفاده از روشهای نوین تدریس مثل روشهای دیداری و شنیداری که مکمل کتاب درسی است همواره مورد تأکید قرار میگیرد.

 

برنامهء کتاب خوانی:

یکی دیگر از چالش های اساسی مکتب اندیشه و مکاتب دیگر آموزش زبان مادری، ساعات محدود مکتب است چراکه این مکاتب فقط در روزهای آخر هفته به مدت سه یا چهار ساعت دایر می باشند حال آنکه آموزش مهارت های خواندن و نوشتن به زبان مادری، در این وقت محدود چند ساعت در هفته بسیار دشوار است. اساساً فلسفهء کار خانگی نیز آنست که شاگردان آنچه را فرصت نیافتند در مکتب تمرین کنند در خانه بدان بپردازند اما متأسفانه شاگردان مکاتب آموزش زبان مادری به صورت عموم به کار خانگی بی علاقه هستند و آنرا کسل کننده و خسته کن میدانند. در مکتب اندیشه از یکسو تلاش بر آن بوده که کار خانگی شاگردان، کم اما دلچسپ باشد و از جانب دیگر در پهلوی کار خانگی، کتب داستانی مخصوص کودکان در اختیارشان قرار داده شود تا با مطالعهء منظم این کتابها، مهارت های خواندن و نوشتن شاگردان تقویه شود. برنامهء کتابخوانی مکتب اندیشه در واقع کاپی برنامهء کتابخوانی در مکاتب ابتدائیهء استرالیاست که تأثیرات مثبت آن غیرقابل انکار است. یکی از مشکلات اصلی برنامهء کتابخوانی مکتب اندیشه محدود بودن تعداد کتب اطفال به زبان فارسی دری است فلذا شورای مکتب اندیشه طرح ترجمهء کتب اطفال از زبانهای دیگر را در چند سال اخیر تعقیب کرده است که بودجهء آن عمدتاً توسط کمیسیون چند فرهنگی ویکتوریا پرداخت شده است. اکنون مکتب اندیشه دارای گنجینهء ارزشمندی از کتب اطفال است که بخشی از آن به زبان فارسی دری ترجمه شده و متباقی آن نیز تا ختم سال آینده برای مطالعهء شاگردان مکتب، آماده خواهد شد.  

 

کورس سواد آموزی برای خانمها:

یکی از برنامه های قابل قدر مکتب اندیشه دایر کردن کورس سوادآموزی برای خانمهاست. در این کورس تعداد سی نفر از والدین شاگردان مکتب اشتراک میکنند و در پهلوی یادگیری زبان فارسی دری، مضمون قران شریف و احکام دینی مخصوص خانم ها را نیز فرا میگیرند و در جریان برنامهء درسی شان، از اطفال خُردشان که هنوز به سن مکتب نرسیده اند در مکتب مواظبت صورت میگیرد. همچنین بعضاً جلسات معلوماتی راجع به موضوعات روزمرهء  فامیل ها توسط ادارهء مکتب برای این گروه ترتیب داده میشود.

 

نقش معلمین:

صحبت کردن دربارهء موفقیت های مکتب اندیشه بدون اشاره به نقش مهم معلمین مکتب که به صورت رضاکارانه برای تربیه و آموزش اطفال و نوجوانان هر هفته به مکتب حاضر میشوند منصفانه نیست. از آنجا که با بودجهء محدودی که مکتب اندیشه از وزارت معارف ایالت ویکتوریا دریافت میکند، استخدام معلمین با معاش رسمی امکان پذیر نیست معلمین مکتب اندیشه به صورت رضاکارانه برای این امر مهم فرهنگی که به کامیابی و سرافرازی نسل آیندهء ما ارتباط مستقیم میگیرد پیشقدم شده اند. از این منظر، مکتب اندیشه یک الگوی کم نظیر همکاری و همیاری در اجتماع هموطنان ما در ملبورن است. صادقانه باید بگویم در مدت یک و نیم دهه فعالیت فرهنگی و اجتماعی مستمر در شهر ملبورن، مکتب اندیشه مثبت ترین و رضایت بخش ترین تجربهء حضور نگارنده در صحنهء فرهنگی و اجتماعی به شمار می آید. این موفقیت، بیش از هر چیز دیگر مرهون تلاش معلمین دلسوز و اعضای شورای مکتب اندیشه است که در هفت سال گذشته در یک فضای دوستانه و بدور از زدوبندهای رایج در جامعه، برای خدمت به هموطنان شان و خاصتاً نسل آینده از هیچ کاری دریغ نکرده اند.
اینک که دو هفته به پایان هفتمین سال تحصیلی مکتب اندیشه باقی است به عنوان یکی از مسؤولین مکتب، پایان یک سال موفقیت آمیز دیگر را  به همهء معلمین و همکارانم در شورای مکتب تبریک گفته و توفیقات مزید برای سال آینده برای شان آرزو میکنم.

 

 

OLYMPUS DIGITAL CAMERA campaign team 

نویسنده: حامد صابری

 

انتخابات شهرداری ها در ایالت ویکتوریا ( به استثناء شهر جیلانگ) روز شنبه بیست و دوم ماه اکتوبر برگزار میشود تا مردم ایالت و یکتوریا، اعضای شوراهای محل  را که در زبان انگلیسی “کنسلر” گفته میشوند به مدت چهار سال دیگر انتخاب کنند. انتخابات اعضای شورای شهر اگرچه مانند انتخابات فدرال و یا ایالتی با تبلیغات وسیع همراه نیست اما اهمیت آن از نظر دامنهء تأثیر بر زندگی روزمرهء مردم، شاید کمتر از دو انتخابات دیگر نباشد. به عبارت دیگر شوراهای شهر برخلاف دولت فدرال یا دولت ایالتی، صلاحیت تصمیم گیری در امور کلان کشوری مثل مهاجرت، معاشات تأمین اجتماعی، تعلیم و تربیه و صحت را ندارند اما بسیاری از موضوعاتی که ما هر روز با آن سروکار داریم مثل سرکها، پارکها، مراکز تفریحی، دفع زباله و … توسط شهرداری ها مدیریت میشوند.

شوراهای محلی یا شهرداری ها مثل یک کمپنی کلان هستند که راجع به مدیریت موضوعات محلی و چگونگی استفاده از امکانات و منابع موجود برای رفاه بیشتر ساکنان هر شهر تصمیم گیری میکنند. در این کمپنی، همه چیز توسط اعضای شورای شهر فیصله میشود اما وظیفهء عملی کردن این فیصله ها به دوش مدیر ارشد اجرائی شهر است که توسط اعضای شورای شهر استخدام میشود. اعضای شورای شهر هرسال یک نفر را به عنوان شهردار انتخاب میکنند که درواقع سخنگوی شهرداری است و در مراسم رسمی به نمایندگی از شهرداری اشتراک میکند.

با وصف اینکه نفوس افغانستانی ها در ساحات جنوب شرق ملبورن خاصتاً شهر دندینانگ و شهر کیسی قابل توجه می باشد اما هموطنان ما تاکنون نتوانسته اند در هیچ یک از شوراهای محلی عضویت بگیرند و لذا موضوعاتی که برای جامعهء ما مهم است اغلب در تصامیم شهرداری ها نادیده گرفته میشود. البته ناگفته نماند که در انتخابات چهار سال قبل سه نفر از هموطنان ما به صورت انفرادی چانس خود را در انتخابات شهرداری دندینانگ و کیسی آزمودند اما قادر به کسب تعداد آراء لازم نشدند. امسال نیز با نزدیک شدن زمان انتخابات، یک تعداد از هموطنان ما خود را برای انتخابات کانداید کرده اند تا با استفاده از تجربیات گذشته، گام مهم دیگری در راستای حضور مؤثرتر افغانستانی ها در شوراهای محلی بردارند.

مفکورهء حمایت از هموطنانی که خود را برای انتخابات شهرداری ها کاندید کرده اند دو ماه قبل در یکی از جلسات “نهاد هماهنگی انجمن های افغانستانی ویکتوریا” به صورت جدی مطرح شد و به تعقیب آن، روز یکشنبه بیست و چهارم جولای، جمعی از هموطنان ما در جلسه ای که به همین منظور در سالن ستایش در دندینانگ ترتیب داده شد اشتراک کردند. در ختم آن جلسه تصمیم گرفته شد برای حضور قاطع و مؤثر در انتخابات ماه اکتوبر یک تیم کمپاین تشکیل شود و یک تعداد از اشتراک کنندگان عضویت شان در این تیم اعلان کردند. تیم کمپاین در جلسات هفته وار، فرصت ها و چالشهای موجود را در یک فضای دوستانه به بحث و بررسی میگیرد و با نظرات و پیشنهادهای عملی در تلاش است تا چانس کامیابی کاندیداهای هموطن را بیش از پیش افزایش دهد.  

همان طور که می دانیم فکتور اصلی در هر انتخابات دموکراتیک، تعداد رأی است. نظر به فزونی نفوس هموطنان ما در شهر دندینانگ و کیسی و خاصتاً با درنظرداشت سیستم رأی دهی ترجیحی، در نگاه اول شاید برنده شدن در انتخابات شهرداری ها برای کاندیداهای ما، کار دشوار تصور نشود. (در سیستم رأی دهی ترجیحی، آراء کاندیداهای ناکام میتواند تعداد رأی کاندیداهای دیگر را افزایش داده و به آنها کمک کند در انتخابات برنده شوند.) اما علیرغم امیدواری های بسیار، واقعیت آنست که برنده شدن در انتخابات برای کاندیداهای هموطن، کار آسان نیست. یکی از دلایل عمدهء این امر، فقدان آگاهی و عدم احساس مسؤولیت در بسیاری از  هموطنان ماست که عمدتاً بخاطر جریمه نشدن به پای صندوق های رأی میروند و بدون شناخت از کاندیداها، رأی خود را به صندوق می ریزند. از جانب دیگر، جامعهء افغانستانی های مقیم ملبورن یک جامعهء غیرمنسجم و پراکنده است که فکتورهای قومی، لسانی، مذهبی، منطقوی و … انرا پارچه پارچه کرده است. به عبارت دیگر، از آنجا که “منافع مشترک” هنوز در جامعهء افغانستانی های مقیم ملبورن به درستی تعریف نشده است اعلان کاندیداتوری یک هموطن، ممکن است برای کثیری از هموطنان ما اهمیت خاص نداشته و الزاماً حمایت انها را در پی نداشته باشد.

با وصف همهء این مشکلات و چالش ها، حیات الله رحیمی، سید رضوی، جان گلزاری، شبنم صفا و مهدیه مونس آمادگی خود را برای حضور در انتخابات شورای شهر دندینانگ، شهر کیسی و منطقه کاردنیا رسماً اعلان کرده اند و امیدوراند با حمایت هموطنان شان، به عنوان اولین اعضای شورای شهر در جنوب شرق ملبورن انتخاب شوند. با درنظرداشت مشکلات و چالش های یادشده، نگارنده نمی تواند با اطمینان کامل از برنده شدن این عزیزان در انتخابات سخن بگوید اما آنچه در تحقق آن تردید وجود ندارد انست که اعلان کاندیداتوری این افراد، گام بلند دیگری در راستای حضور فعال و هدفمند جامعهء افغانستانی های مقیم ملبورن در صحنهء سیاسی و اجتماعی استرالیای کثیرالمله است.

 

نویسنده: حامد صابری

اشاره:

اگرچه نگارنده در مقاله ای که در شماره ماه جون ماهنامهء آرمان به نشر رسید نگاه اجمالی به فراز و فرود جنبش روشنایی داشت اما حادثهء المناک روز دوم اسد در کابل که به کشته و زخمی شدن شمار زیادی از هموطنان ما منجر شد سبب شد بار دیگر قلم به دست گرفته و این بار جنبش روشنایی را از زوایای مختلف به تفصیل، بررسی و تحلیل نمایم تا شاید آنچه می نگارم راه گشای جامعهء دردمندی باشد که به رغم مجاهدت و فداکاری بسیار در راه رسیدن به روزهای روشنتر، هنوز هم در مسیر طولانی این مبارزهء نفس گیر، اندرخم کوچهء اول است و شوربختانه در شرایط حاضر نقطهء پایانی بر آلام و رنجهایش متصور نیست.

 

توتاپ:
پروژهء توتاپ که پنج کشور آسیای مرکزی و جنوبی (تاجکستان، ازبکستان، ترکمنستان، افغانستان و پاکستان) را در بر میگیرد یکی از پروژه های انکشاف کلان است که توسط بانک انکشاف آسیا و با کمک دونرهای بین المللی پلان گذاری و اجرا میشود و محور این پروژه، ایجاد زیرساخت هایی است که بتواند برق مازاد ممالک آسیای مرکزی را از راه افغانستان به پاکستان انتقال دهد تا کمبود انرژی در این دو کشور جبران شود. کمپنی آلمانی فیشنر به اساس تقاضای بانک انکشاف اسیا گزینه های موجود را برای تطبیق این پلان و ایجاد زیرساخت های لازم که همانا لین برق پنجصد کیلوولت و ستیشن ها و سب ستیشن های آنست ارزیابی نمود و عبور لین برق پنجصد کیلوولت از مسیر بامیان را به عنوان بهترین گزینه معرفی کرد اما رایزنی شرکت برق برشنا مسیر این پروژه را از بامیان به سالنگ تغییر داد. از آنجا که تغییر مسیر پروژهء توتاپ، مناطق مرکزی افغانستان را که جزء محروم ترین نقاط کشور است از نعمت برق و روشنایی همچنان محروم میکند هموطنان هزاره که ساکنان بومی مناطق مرکزی هستند و همواره در سایهء ظلم و تبعیض حاکمان افغانستان زیسته اند به این امر شدیداً عکس العمل نشان دادند. آنها بعد از گفتگوهای مقدماتی که از غرب کابل آغاز شد، با ایجاد یک شورای مردمی و  با شعار “دادخواهی برای انتقال لین برق پنجصد کیلوولت از مسیر بامیان ـ میدان وردک” اعتراضات گسترده ای را در کابل سازمان دهی کردند  که طی چند هفته به اجتماعات هموطنان ما در استرالیا، امریکا و برخی کشورهای اروپایی هم رسید.

 

برق یا فرق؟

محور این اعتراضات گسترده که به “جنبش روشنایی” موسوم شده است در ابتدا، انتقال لین پنجصد کیلوولت از مسیر بامیان ـ میدان وردک و با هدف بهره مند شدن مردم بامیان از نعمت برق اعلان شد اما با گذشت زمان، مبارزه با تبعیض سیستماتیک و ظلم تاریخی بر هزاره ها به عنوان اهداف مهمتر جنبش روشنایی مطرح گردید. به عبارت دیگر بعد از آنکه جنبش روشنایی توانست بخش عظیمی از جامعهء هزاره و حتی طیف وسیع از رهبران سنتی و جدید هزاره را با خود همراه کند، با طرح این ادعا که تغییر مسیر پروژهء لین برق پنجصد کیلوولت به سالنگ به وضوح در راستای سیاست های تبعیض امیز ارگ می باشد محور مبارزه را از موضوع برق بامیان به رفع تبعیض  و پایان دادن به بی عدالتی تغییر داد. همان طور که پیش بینی میشد ندای عدالت خواهی جنبش روشنایی، مردمی را که سالها و دهه ها بار سنگین تبعیض و بی عدالتی را با ذره ذرهء وجود خود احساس کرده اند به صورت بی سابقه ای به جوش و خروش آورد تا برای رسیدن به آنچه آنها انرا حق مسلم شهروندی شان می دانند به میدان بیایند و تصویر پرشکوهی از ارادهء عمومی برای تغییر سرنوشت خود را در سرکهای کابل در پیش چشم حاکمان افغانستان به نمایش بگذارند.  مع الاسف، حرکت مردمی و خودجوش جنبش روشنایی بعد از یک آغاز حماسی در بیست و هفت ثور، اندک اندک رو به افول نهاد و با رویداد اسفناک دوم اسد به بن بست رسید و اکنون در وضعیت بسیار اشفته و شکننده قرار دارد.  ذیلاً دلایل اصلی ناکامی جنبش روشنایی را مرور میکنیم.

 

خشت اول
به باور این قلم دلیل اصلی ناکامی جنبش روشنایی فقدان دید واقع بینانه در رهبران و رهروان جنبش است که سبب شد خشت اول این سلسله اعتراضات مردمی، کج نهاده شود و هرچه بر دامنهء اعتراضات افزوده شد کجی این دیوار بیشتر نمایان شد. به تعبیر دیگر اولین گام های جنبش روشنایی از همان آغاز در یک دنیای خیالی برداشته شد که با واقعیت های امروز افغانستان و جهان مطابقت ندارد. گام برداشتن در یک دنیای رؤیایی اگرچه میتواند یک تجربهء زیبا و پرجذبه باشد و ما را به پیمودن راه، بیش از پیش مصمم و برای رسیدن به هدف دلگرم نماید اما دیر یا زود به بن میرسد بدون آنکه دستاورد عینی و ملموس برای مان به ارمغان بیاورد.

از نظرگاه من رهروان و رهبران جنبش روشنایی هم در تصورشان از “حق” و هم در تبیین پروسهء “دادخواهی” دچار یک خبط بزرگ شدند که بیش از هر عامل دیگر، ناشی از نگاه آرمانی و رؤیایی آنهاست. به تعبیر دیگر رهروان جنبش روشنایی به اشتباه تصور میکنند که عبور لین برق پنجصد کیلوولت از مسیر بامیان ـ وردک “حق مسلم” آنهاست. علاوتاً آنها چنین می پندارند که هر حق قابل گرفتن  و هر دادخواهی مقرون به کامیابی است. این دو اشتباه فاحش رهبران و رهروان جنبش روشنایی، همان طور که ذیلاً به تفصیل به آن می پردازم سبب شد که خشت اول کج نهاده شود و دیواری که با هزاران امید و آروز بر خشت اول بنا شده بود در دوم اسد به طرز بس فاجعه آمیز فرو ریزد.

در اینجا میخواهم از دنیای خیالی رهروان و رهبران جنبش روشنایی کمی فاصله بگیریم و با دید واقع بینانه به پیرامون خود بنگریم تا دریابیم “حق” چیست و چرا رهروان جنبش در تصور خود از “حق” دچار اشتباه شده اند. “حق” مجموعه ای پرنسیب های حقوقی، اخلاقی و یا اجتماعی است که مالکیت شما بر یک چیز  و یا برخورداری شما از یک پدیده را تعیین میکند. بر اساس این تعریف، این ادعا که عبور لین برق پنجصد کیلوولت از مسیر بامیان ـ وردک حق مردم هزاره است مبنای حقوقی ندارد. به عبارت دیگر نه در قانون اساسی و نه در قوانین مصوب دیگر نمی توان چیزی را یافت که  عبور این لین برق از بامیان را به عنوان “حق” مردم هزاره اثبات نماید. آنچه مردم هزاره به عنوان یک “حق” میتوانند انرا ادعا کنند برخورداری از انکشاف متوازن است. به عبارت دیگر اگر بپذیریم که حکومت افغانستان یک حکومت دموکراتیک یا نیمه دموکراتیک است که با رأی مردم انتخاب شده و این حکومت به لطف کمک های بی شمار جامعهء بین المللی، برنامه هایی  برای انکشاف کشور پلان گذاری و اجرا می نماید بنا به نص صریح قانون اساسی کشور، این انکشاف باید متوازن باشد. بر همین اساس همان گونه که کابل، مزار، قندهار و شهرهای دیگر افغانستان از نعمت برق برخوردار هستند مردم بامیان نیز به عنوان شهروندان کشور، حق دارند از نعمت برق بهره مند شوند و دولت باید به این حق مردم بامیان احترام بگذارد. معنای این سخن آنست که اگر دولت تعهد راستین برای تأمین برق بامیان از مسیر دیگر داشته باشد تا جایی که موضوع به لین برق پنجصد کیلوولت ارتباط میگیرد، حق مردم بامیان به آنها داده شده  و دادخواهی بر محور “انتقال لین برق پنجصد کیلوولت از مسیر بامیان ـ میدان وردک” مبنای حقوقی خود را از دست میدهد.

دومین اشتباه بزرگ جنبش روشنایی انست که تصور میکنند که فرجام هر دادخواهی، پیروزی است در حالیکه چنین چیزی نه با واقعیت های جامعهء افغانستان و نه حتی با ستندردهای ممالک جهان اول که همواره منادی حقوق بشر هستند مطابقت دارد. بر پایهء همین تصویر خیالی بود که رهبران جنبش روشنایی در گام های آغازین حرکت اعتراضی خود، سرمست از حمایت بی دریغ مردم و سیاستمداران هزاره  با طرح شعار “توتاپ خط قرمز ماست” عملاً نقطهء پایان جنبش روشنایی را یک پیروزی قاطع ترسیم کردند وچنانچه در ذیل به آن اشاره میشود برای رسیدن به پیروزی فوق العاده دشوار، دچاراشتباهات اصولی در ترسیم راهبرد و تاکتیک مبارزه شدند.

 

به کجا چنین شتابان؟
صرف نظر از اینکه محور مبارزاتی جنبش روشنایی “برق” است یا “فرق”، توفیق در این مبارزه قبل از هر چیز، مستلزم هدف مشخص و واقع بینانه، ستراتیژی جامع و تاکتیکهای مؤثر است. تلاش برای رسیدن به هدف مبارزاتی در صورت فقدان ستراتیژی جامع، ره به جایی نخواهد برد و ستراتیژی مبارزه هرچند جامع و حساب شده باشد، بدون پلان گذاری تاکتیکهای مؤثر  و اجرای موفق انها، در حد تیوری باقی خواهد ماند.

قسمی که پیشتر اشاره شد سران جنبش در همان آغاز با طرح شعار رادیکال “توتاپ خط قرمز ماست” عملاً  جنبش را در موقفی قرار دادند که برای رسیدن به هدف باید از هفت خوان رستم بگذرد. طبعاً برای رسیدن به اهداف دشوارتر به ستراتیژی کارامدتر و تاکتیکهای مؤثرتر نیازمندیم اما در عمل جنبش روشنایی از آغاز تاکنون فقط بر یک ستراتیژی تأکید داشته است و بس: “فشار بر دولت”. اما سوال مهمی که در اینجا مطرح میشود انست که ستراتیژی فشار بر دولت تا چه اندازه میتواند جنبش را در رسیدن به هدف فوق العاده دشوار خود کمک کند.

واقعیت آنست که در جوامع دموکراتیک یا نیمه دموکراتیک بیشتر خواسته های مردم از طریق لابی گری نمایندگان آنها با دولت و حاکمان تأمین میشود. حداقل از نظر تیوری، محمد محقق و سرور دانش به عنوان کسانی که با رأی مردم هزاره به ارگ و سپیدار رفته اند بهترین چانس موفقیت هزاره ها در روند دادخواهی برای “برق” یا “فرق” هستند. این لابی گری هرگاه با حضور فعال مردم هزاره در صحنهء سیاست و اجتماع همراه باشد میتواند  ضریب موفقیت هر حرکت دادخواهانه را به پیمانهء زیاد بالا ببرد. در هفته های آغازین، برآیند این دو مکانیزم که اصطلاحاً “فشار از پایین و چانه زنی از بالا” گفته میشود ارگ را در مقابل خواسته های جنبش روشنایی به تسلیم واداشت. اشرف غنی با پیشنهاد ایجاد یک کمیسیون ویژه که در آن برخی از سران جنبش نیز عضویت داشتند توپ را در میدان جنبش انداخت اما رهبران جنبش که مغرور از حمایت پرشور مردم هزاره بودند و احتمال می دادند که کمیسیون ویژه “خط قرمز” آنها را به چالش خواهد کشید، این پیشنهاد را رد کردند و بر مظاهره بیست و هفت ثور پافشاری کردند.
مظاهرهء بیست و هفت ثور اگرچه قدرت عظیم مردمی جنبش را به نمایش گذاشت اما یک اشتباه فاحش تاکتیکی  بود که سبب از دست دادن توان لابی گری جنبش با حاکمیت شد. از جانب دیگر دولت با سد کردن راه مظاهره کنندگان با کانتینرها مظاهره را عملاً عقیم نمود رهبران جنبش را در  سردرگمی تاکتیکی فرو بود. بعد از مظاهرهء بیست و هفت ثور و جدا شدن محمد محقق و سرور دانش از جنبش روشنایی، راهبرد “فشار بر دولت” تنها گزینهء سران جنبش برای ادامهء مبارزه بود. اما همان طور که قبلاً تذکر داده شد موفقیت هر ستراتیژی منوط به به برنامه ریزی خوب و اجرای دقیق  تاکتیک هاست. ناکامی مظاهرهء بیست و هفت ثور سبب شد که رهبران جنبش در پی یافتن تاکتیکهای دیگر برآیند. نافرمانی مدنی، اعتراضات مردمی در سفرهای خارجی رییس جمهور، اولتیماتوم دادن به دولت، مذاکره با سفرا و نمایندگان دولتهای دیگر و حتی مذاکره با چهره های سیاسی بانفوذ مثل “یونس قانونی” حاصل این تلاش نافرجام برای یافتن تاکتیکهای جدید بود که همان طور که پیش بینی میشد هیچ کدام گره کور جنبش روشنایی را باز نکرد.

 

هیاهوی بسیار برای هیچ

جدایی محمد محقق و سرور دانش از قافله جنبش روشنایی شاید اولین نقطهء عطف جنبش بود. این جدایی سبب شد که گزینهء “چانی زنی از بالا” از دست برود و توان جنبش در عبور از موانع موجود به طور قابل ملاحظه کاسته شود. این جدایی، خواسته یا ناخواسته مسیر جنبش را نیز تغییر داد. به عبارت دیگر بعد از جدایی محقق و دانش، هدف دیگری به اهداف جنبش افزوده شد که به تدریج و خاصتاً بعد از توافق کریم خلیلی با دولت در شب قبل از مظاهره دوم اسد، دو هدف دیگر یعنی “برق” و “فرق” را تحت الشعاع خود قرار داد. این هدف همانا کنار زدن رهبران سنتی هزاره و جایگزین کردن آنها با رهبران نوین است. این مسأله سبب سیاست زدگی جنبش شد و رهبران جنبش را در موقفی قرار داد که در انتخاب تاکتیکهای مبارزاتی، پیروزی بر رقیب داخلی را بر اهداف اولیه جنبش اولیت دهند. من قویاً بر این باور هستم که یکی از دلایل عدم لغو مظاهرهء دوم اسد تشدید رقابت سران جنبش با رهبران سنتی هزاره بود. در سایهء همین رقابت سیاسی بود که سران جنبش علیرغم هوشدارهای امنیتی، بر مظاهرهء دوم اسد پافشاری کردند و رویداد تلخ دهمزنگ رقم خورد. شوک ناشی از این فاجعه به قدری عظیم بود که تقریباً تمام معادلات جنبش را برهم زد و جنبش را تا مرز فروپاشی داخلی پیش برد. بعد از دوم اسد، شعارهای جنبش رادیکالتر شد و رهبران جنبش علناً از کنارزدن رهبران سنتی که در نزد رهبران و رهروان جنبش، خیانت کار و معامله گر هستند به عنوان مهمترین هدف جنبش روشنایی سخن گفتند. به عنوان مثل عزیز رویش از سران ارشد جنبش روشنایی با تشبیه جنبش روشنایی به مقاومت غرب کابل، می نویسد: ““مقاومت غرب کابل درون جامعه را متحول ساخت. چهره‌هایی که رنگ باختند، سنت‌هایی که خرد شدند، الگوهای رفتاری‌ای که از بین رفتند یا از نو ایجاد شدند، صف‌بندی‌هایی که در هم برهم شدند، نگاه‌هایی که شکل گرفتند، اعتقاداتی که زیر و رو شدند، نقاب‌هایی که پایین افتادند … ” به نظر میرسد اکنون “برق” و “فرق”  در نگاه عزیز رویش و رهبران دیگر  جنبش روشنایی جایگاه خود را به عنوان اهداف مبارزاتی اصلی از دست داده است. آنها جنبش را یک کاتالیست برای “تحول درونی جامعهء هزاره”  میدانند تا به گفته آقای رویش نقاب رهبران سنتی پایین بیفتد و زمینه را برای کنارزدن آنها از قدرت فراهم نماید. بر همین اساس میتوان ادعا کرد که سیاست زدگی جنبش، مسیر جنبش روشنایی را از اهداف آغازین که “برق” و “فرق” هستد تغییر داده و در واقع به نوعی داعیهء حق خواهی جنبش را زیر سوال می برد. به تعبیر دیگر اگر هدف اصلی سران جنبش روشنایی کنار زدن رهبران سنتی باشد، لاجرم باید پذیرفت که این همه شور و غوغا و شعار و بلوا تحت نام حق خواهی و عدالت، “هیاهوی بسیار برای هیچ” است.

 

دو دهه بعد از مزاری

در دههء هشتاد میلادی افغانستان نیز مانند بسیاری از ممالک دیگر شاهد حوادث سیاسی فراوان بود. تهاجم روسها به افغانستان این کشور را به میدان جنگ سرد بین شرق و غرب تبدیل کرد و به گروه های مجاهدین این فرصت را داد تا از حمایت گستردهء امریکا، ممالک عربی، پاکستان و ایران برخوردار شوند. هزاره ها در اولین فرصت بدست آمده از فضای باز سیاسی کشور در دههء هشتاد برای جنگهای داخلی و تصفیه حساب های سازمانی استفاده کردند  اما نهایتاً الفبای سیاست را فراگرفتند و با تأسیس حزب وحدت  و انتخاب عبدالعلی مزاری به عنوان منشی عمومی حزب برای یافتن جایگاه مناسب خود در معادلات سیاسی افغانستان خیز برداشتند. سقوط دولت نجیب، حزب وحدت و مردم هزاره را در واپسین سالهای هزارهء دوم با یک فرصت تاریخی مواجه ساخت تا روندی را آغاز کنند که در فرجام کار، به پایان ظلم تاریخی و تبعیض سیستماتیک علیه آنها بینجامد. مع الاسف اگرچه مرحوم مزاری با داعیهء برحق عدالت خواهی وارد کابل شد، راهبرد جنگی که او و حزب وحدت در پیش گرفت بعد از نزدیک به سه سال، به شکست هزاره ها و بربادی افغانستان انجامید و در رهایی هزاره ها از ظلم، بی عدالتی و تبعیض فراگیر ناکام ماند.

پیروان مرحوم مزاری “مقاومت غرب کابل” را نقطهء اوج جنبش های عدالت خواهانهء خود و سالهای سرنوشت ساز در حیات سیاسی هزاره ها می دانند تا بدانجا که هویت هزاره را با مقاومت غرب کابل گره میزنند. از همین رو مرحوم مزاری در نزد اکثر مردم هزاره یک رهبر کاریزماتیک و پیشوای تکرار نشدنی است که تا پای جان  برای هویت بخشیدن به مردم خود مبارزه کرد. از نظرگاه آنان، هدف مبارزهء مرحوم مزاری برقراری عدالت و اعادهء حقوق قوم هزاره و پایان دادن به بردگی و حقارت تاریخی آنها بود. در واقع بسیاری از رهروان جنبش روشنایی، حرکت اعتراضی جنبش را در ادامهء قیام عدالت خواهانهء مزاری بزرگ می دانند و حقانیت و مشروعیت آنرا از مقاومت غرب کابل وام می گیرند.
اما اگر با دید منصفانه و بی طرفانه به مقاومت غرب کابل و جنبش روشنایی نظر افکنیم خواهیم دید که نه مقاومت غرب کابل در پایان دادن به ظلم و تبعیض تاریخی علیه مردم هزاره توفیق یافت و نه جنبش روشنایی ظرفیت و توان چنین چیزی را دارد. عزیز رویش از اعضای ارشد جنبش روشنایی و یکی از حواریون مرحوم مزاری که نوشته های او در “عصری برای عدالت” و “امروز ما” در بازتعریف مقاومت غرب کابل نقش بسزا داشته است در این زمینه میگوید:
مقاومت غرب کابل “هیچ چیز خاصی را در حکومت، در نظام سیاسی، در سنت استبدادی حاکم بر کشور، در تعصب و جهل و جمود و انحصار قدرت و خودکامگی و انسان‌ستیزی و عدالت‌گریزی شایع در کشور تغییر نداد…” عزیز رویش به صراحت بیان میکند که ” “مقاومت غرب کابل درون جامعه را متحول ساخت.” به عبارت دیگر مقاومت غرب کابل سبب شد جامعهء هزاره که تا قبل از ورود مزاری به غرب کابل در صحنهء سیاست افغانستان حضور کمرنگ داشت به سطح مطلوبی از خودباوری، پختگی و آگاهی دربارهء عوامل مؤثر بر سیاست درون (و احتمالاً بیرون) جامعهء هزاره برسد.

در این صورت سوالی که به صورت جدی مطرح میشود آنست که اگر براستی چنین است، این خودباوری، پختگی و آگاهی که پیامد مقاومت غرب کابل بود چه دستاوردی برای افغانستان  و خاصتاً برای قوم هزاره داشت که برای آن هزینه هایی  پرداختیم که هزینهء جنبش روشنایی به رغم ابعاد فاجعه امیز رویداد دوم اسد، اصلاً قابل مقایسه با آن نیست.
از نظرگاه من مزاری با شکست سنگین درغرب کابل از یکسو پیروانش را با حسرت جانکاه و حرمان تاریخی فقدان کاریزماتیک رهبر خود تنها گذاشت و از جانب دیگر میراثی از خود برجای گذاشت که حداقل تا دو دهه بعد از رفتن مزاری، به رغم تحولات شگرف در عرصهء سیاسی افغانستان پسا طالبان یکی از مهمترین موانع رسیدن جامعهء هزاره به اهدافی بود که مقاومت غرب کابل و جنبش روشنایی با آن  اهداف معنا پیدا میکنند، که همانا رسیدن هزاره ها به عدالت، حق برابر شهروندی و رفع تبعیض است. به تعبیر دیگر حتی اگر بپذیریم که دستاورد اصلی مقاومت غرب کابل با آن هزینهء  فوق العاده گزاف، آن بود که ” درون جامعه را متحول ساخت” به صراحت میتوان گفت که این به اصطلاح تحول درونی در جامعهء هزاره در رسیدن شان به عدالت، رفع تبعیض و حق برابر شهروندی کمک چندانی نکرده است و قسمی که پیشتر اشاره شد یکی از دلایل اصلی این امر میراثی بود که از مزاری و غرب کابل برجای ماند.
این میراث همان حزب وحدت مزاری بود که بعداً به کریم خلیلی و محمد محقق رسید که با شعار پیروی از خط بابه تا چندی پیش در تحمیق بخش عظیمی از خلق هزاره توفیق یافته بودند. حداقل با تحولاتی که در روزها و ماه های اخیر به یُمن جنبش روشنایی شاهد آن بوده ایم کمتر هزاره ای را میتوان یافت که در درستی این مدعا که خلیلی و محقق (که نمایندهء هزاره ها در ساختار نیمه دموکراتیک قدرت در افغانستان پسا طالبان هستند) خود یکی از عوامل اصلی عدم تحقق  ارمانهای مقاومت غرب کابل و جنبش روشنایی هستند مردد باشد.

برای بیان بهتر مطلب، آن تحول درونی جامعهء هزاره را که دستاورد اصلی مقاومت غرب کابل است میتوان به گنج  با ارزشی تشبیه کرد که پدری برای فرزندش به میراث می گذارد تا بعد از فوت پدر، چارهء مشکلات زندگی فرزندش در آینده باشد اما مع الاسف پدر، این گنج پربها را خواسته یا ناخواسته در صندوقی سترگ می ماند و قفل محکمی نیز بر آن می زند. تا زمانی که فرزند قادر به بازکردن یا شکستاندن این قفل نباشد  از گنج ارزشمندی که  پدر برای فرزند به میراث گذاشته است بهره نخواهد برد.  از نظرگاه من، قفل محکمی که “بابه” بر صندوق زد (صرف نظر از اینکه آیا آنچه در گنجی پربها بود یا نبود)  براستی همان ساختاری بود که قیمومیت خلیلی و محقق را بر جامعهء هزاره حداقل به مدت دو دهه تضمین کرد. اگر چنین باشد (و نظر به سخن عزیز رویش که : “جنبش اجتماعی، هیچ چیز خاصی را در بیرون از دایره‌ی جامعه تغییر نمی‌دهد.”)  ناگزیز از پذیرش این واقعیت هستیم که جنبش روشنایی از آنجا که یک جنبش اجتماعی است قرار نیست چیزی را در بیرون جامعهء هزاره تغییر دهد بلکه به مانند مقاومت غرب کابل عمدتاً یک تحول درونی خواهد بود. در این صورت به نظر میرسد آن تحول درونی که سران جنبش به آن دلبسته اند پایان دادن به قیمومیت خلیلی و محقق است که میتوان انرا به شکستاندن قفل محکم صندوقی تشبیه کرد که تصور میشود گنجی در آن نهان باشد که از “پدر” به میراث مانده است. به تعبیر روشن تر، چنانچه در مقاومت غرب کابل دیدیم جنبش روشنایی نیز با همه‌ی خون و قربانی و هزینه‌هایی که تاکنون  در پی داشته یا بعد از این خواهد آمد  به گفته عزیز رویش قرار نیست “هیچ چیز خاصی را در حکومت، در نظام سیاسی، در سنت استبدادی حاکم بر کشور، در تعصب و جهل و جمود و انحصار قدرت و خودکامگی و انسان‌ستیزی و عدالت‌گریزی شایع در کشور تغییر” دهد. بلکه دستاورد جنبش آن خواهد بود که تحولی در جامعهء هزاره ایجاد کند که دایرهء تأثیر آن به صورت عمده آن گونه که اقای رویش بیان کرده است  باورها و سنت‌هایی است که شیوه‌های رهبری سیاسی، و تعامل‌ بین مردم و رهبران هزاره را تعیین میکند.

سخن آخر:
دو دهه بعد از مبارزات ناکام سالهای دههء هفتاد، سرکهای کابل باردیگر با فریاد حق خواهی جامعهء هزاره به لرزه افتاده است اما مع الاسف سیر تحولات جنبش روشنایی به روشنی نشان میدهد  مردمی که انتظار میرفت بعد از شکست سهمگین در غرب کابل به درک مطلوب سیاسی رسیده باشند با وصف  پختگی ظاهری و نمایه های مدنی، از نظر فهم و درک سیاسی هنوز بسیار خام  هستند و درک درست از مؤلفه هایی که مستلزم پیروزی جنبش های مدنی و اجتماعی است ندارند. به همین دلیل است که در فضای ملتهب و پرشور امروزین جنبش روشنایی، شعارهای رادیکال و رویکرد پوپولیستی رهبران موج سوار، با اقبال فراوان رهروان جنبش مواجه شده و سازش و اعتدال برابر با خیانت دانسته میشود و “مذاکره” که سرانجام مطلوب راهبرد “فشار بر دولت” باید تلقی شود معادل با معامله و تسامح تصور میشود. با درنظرداشت وضعیت آشفته  و سردرگم جنبش روشنایی بسیار غیرمحتمل به نظر میرسد که رویکرد فعلی جنبش بتواند برق را از “مسیر بامیان” به خانه های ما بیاورد. علاوتاً به رغم بهای بسیار گزافی که در دوم اسد پرداختیم تصور نمی شود مشت های گره کرده در آسمان آن گونه که رهروان جنبش به ان امیدوارند بتوانند فلک را سقف بشکافند و در جغرافیای سراسر تبعیض افغانستان، طرحی نو دراندازند. آنچه درحال حاضر به عنوان مهمترین دستاورد جنبش روشنایی میتوان به آن دلخوش بود زمینه سازی برای کنار رفتن رهبران سنتی هزاره و میدان دادن به رهبران نوین است. اما واقعیت انست که کریم خلیلی و محمد محقق، محصول اندیشهء سیاسی و اجتماعی هزاره ها هستند و تازمانی که هزاره ها  از دوران صغارت سیاسی و اجتماعی را پشت سر نگذارند، عبور از رهبران سنتی نه به آسانی امکان پذیر است و نه الزاماً هزاره ها را به سرمنزل مقصود خواهد رساند.

در شرایطی که گزینهء “چانی زنی از بالا” عملاً از دست رفته است و در پی فاجعهء دوم اسد، مؤثربودن “مظاهرهء نامحدود” به عنوان عمده ترین تاکتیک ستراتیژی فشار بر دولت در پردهء ابهام است رهبران جنبش روشنایی چاره ای بجز تجدید نظر کامل در اهداف، ستراتیژی و تاکتیکهای مبارزاتی ندارند. شعارهای رادیکال و عوام پسند هرچند عطش عدالت خواهی و عقده های تاریخی ما را پاسخ مناسب می دهد و نیروی محرکهء قوی در جنبش پدید می آورد اما اگر از این نیرو در جهت مناسب و به طرز صحیح استفاده نشود شکست های بعدی که کاملاً محتمل به نظر میرسند به سرخوردگی عمیق تر رهروان جنبش خواهد انجامید و از نیروی محرکهء جنبش که مهمترین حربهء مبارزاتی  آنهاست کاسته خواهد شد. در آن صورت نه تنها “برق” و “فرق” بلکه حتی دستاورد ملموس تر جنبش که کنار رفتن رهبران سنتی هزاره است با چالش های جدی مواجه خواهد شد.

 

نوت: این نوشته فقط دیدگاه شخصی نویسنده است و انعکاس دهندهء پالیسی کمیته اداری انجمن  نمی باشد.

hamedsaberiau@hotmail.com

 

June 2017
M T W T F S S
« Apr    
 1234
567891011
12131415161718
19202122232425
2627282930  
Visitor Counter
Advertisment